آرمان سبز

برای دل خودم


زندگی را زندگی کنیم

به نام خالق احساس و زیبایی

خیلی وقت ها پیش آمده که یک فنجان چای نوشیده ایم،اما اصلا به طعم و لذت آن توجه نکرده ایم.وقتی خوردیم و ده دقیقه گذشت،تازه یادمان می افتد که چند دقیقه قبل چای خورده ایم.ما باید کاملا در حال،حضور داشته باشیم تا بتوانیم از چای لذت ببریم.تنها در هوشیاری نسبت به زمان حال است که دستان ما می توانند گرمای دلپذیر فنجان را حس کنند.تنها در این حال است که می توانید عطر چای را ببویید،طعمش را بچشید و از حرارتش لذت ببرید.وقتی عمیقا در فکر گذشته هستیم و یا نگران آینده، از تجربه نوشیدن یک فنجان چای هیچ چیز دستگیرمان نمی شود.چشممان را به فنجان می دوزیم،یک فنجان چای را می نوشیم و اما دریغ از یک قطره لذت و حس خوب!

زندگی نیز همین طور است.اگر کاملا در اکنون حضور نداشته باشیم و زندگی را زندگی نکنیم،پراکنده می شویم و زندگی می گذرد.این گونه است که احساس،عطر،ظرافت و زیبایی زندگی را از دست می دهیم.

این گونه است که زیبایی لبخند یک کودک را درک نمی کنیم.

این گونه است که صدای بال سنجاقک را نمی شنویم.

این گونه است که ظرافت یک طرح زیبا را فراموش می کنیم.

این گونه است که گرمای دست پدر و مادرمان و همسرمان را حس نمی کنیم.

انگار که زندگی دارد در مسیری دیگر می رود و ما در مسیری دیگر در حال حرکتیم!گذشته تمام شده است.ازآن بیاموزیم و بگذاریم برود.آینده هنوز نرسیده است.برایش اندیشه کنیم و تدبیر،اما بیهوده نگران آن نباشیم.نگرانی و حسرت بی فایده است.

نگرانی چیزی را در فردای ما عوض نخواهد کرد اما لذت امروزمان را تباه می کند.حسرت،گذشته را به ما باز نخواهد گرداند،اما اکنون را از ما می گیرد.وقتی دست از فرو رفتن در گذشته و آن چه که رخ داده است برداشتیم و نگرانی در مورد آن چه که ممکن است هرگز اتفاق نیفتد را نیز کنار گذاشتیم،آن موقع در لحظه حاضر خواهیم بود.

آن هنگام است که لذت بردن از زندگی آغاز خواهد شد.

آن هنگام است که زندگی را زندگی خواهیم کرد.

آن هنگام است که خدا را بیشتر تجربه خواهیم کرد.

پس بفرمایید یک فنجان چای داغ و خوش طعم!

۱۳٩٠/٩/۱  توسط آرش  | پيام هاي ديگران ()

 

عادت کنیم که عادت نکنیم

به نام خالقی که یادش آرامش بخش دل هاست

دیگر وقتش شده بود.گنجشک کوچک باید پرواز کردن را شروع می کرد.آسمان را دیده بود اما مزه پرواز را درآن نچشیده بود. گنجشک کوچک پرسید:پرواز کردن یعنی چه؟چه طوری است؟گنجشک پدر بادی در غبغب انداخت و گفت:پرواز یعنی همین که بال هایت را باز کنی و در هوا معلق شوی،همین!

گنجشک دیگری از بالای سرش پرواز کرد.پرسید:آهای!پرواز کردن یعنی چه؟و جواب شنید:یعنی همین کاری که من می کنم! اصلاً یعنی چه که پرواز کردن یعنی چه؟پرواز یعنی کاری که همه گنجشک ها باید بکنند و همه پرنده ها،همین!راضی نشد.بدون این که جواب درستی بگیرد پرواز کرد!

سال ها بعد،گنجشک کوچکی از او همین سؤال را کرد و او حتی یادش نبود که روزی خودش از گنجشک پدر پرسیده بود:پرواز کردن یعنی چه؟

گنجشک وقتی در آسمان پرواز می کند مزه پرواز را نمی چشد،چون برایش عادت شده و ماهی گاهی درون آب دنبال آب می گردد چون همیشه در آب شناور است.

وما...موقع سلامتی،لذت سلامتی را...

وقت بی نیازی،مزه بی نیازی را...

هنگام فرصت داشتن،قدر فرصت ها را...

و هنگام محبت و عشق ورزی اطرافیان،قدر محبت آن ها را نمی دانیم!!!

انگار عادت کرده ایم به عادت کردن!

فقط اگر لحظه ای مثل ماهی عادت کرده به آب،از دریای نعمت ها و داشته هایمان فاصله بگیریم،آن وقت له له زدن ماهی برای آب فراموش شده را می فهمیم و اگر مثل گنجشک پرشکسته ای،دستمان از دارایی هایمان کوتاه شود،معنی پرواز کردن در آسمان خوشی ها را هر لحظه با تمام وجود درک خواهیم کرد.

فقط باید عادت کنیم که عادت نکنیم!!!

۱۳٩٠/٧/۱٧  توسط آرش  | پيام هاي ديگران ()

 

مرد تاجر

به نام خالقی که تا می توانست زیبا آفرید

مردی تاجر در حیاط قصرش انواع درختان و گیاهان و گل ها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود.هر روز بزرگ ترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.تا این که یک روز به سفر رفت.در بازگشت،در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.اما با دیدن آن جا،سرجایش خشکش زد...

تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند.رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سرسبز بود کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟درخت به او پاسخ داد:من به درخت سیب نگاه می کردم وبا خودم گفتم که من هرگزنمی توانم مثل او چنین میوه های زیبایی بار بیاورم وبا این فکر چنان احساس ناراحتی کردم که شروع به خشک کردن کردم...

مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت،اما او نیز خشک شده بود...!علت راپرسید و درخت سیب پاسخ داد:بانگاه به گل سرخ واحساس بوی خوش آن،به خودم گفتم که من هرگزچنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم...

ازآن جایی که بوته گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد.او چنین پاسخ داد:من حسرت درخت افرا را خوردم،چرا که من در پاییزنمی توانم گل بدهم.پس از خودم ناامید شدم و آهی بلند کشیدم.همین که این فکربه ذهنم خطور کرد شروع به خشک شدن کردم...

مرد در ادامه گردش خود در باغ متوجه گل بسیارزیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود.علت شادابی اش را جویا شد.گل چنین پاسخ داد:ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم،چرا که هرگزعظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سرسبزی خود را حفظ می کرد نداشتم و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیزبرخوردار نبودم.با خودم گفتم اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند،قدرتمند وعاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است،می خواست چیز دیگری به جای من پرورش دهد حتما این کار را می کرد.بنابراین اگر او مرا پرورش داده است حتما می خواسته است که من وجود داشته باشم.پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آن جا که می توانم زیباترین موجود باشم.

۱۳٩٠/٥/۱۱  توسط آرش  | پيام هاي ديگران ()

 

ایستگاه خدا

به نام اول و آخر عشق و زیبایی

قطاری که به مقصد خدا می رفت،لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت:مقصد ما خداست،کیست که با ما سفر کند؟کیست که رنج و عشق توأمان بخواهد؟کیست که باور کند دنیا استگاهی است تنها برای گذشتن؟قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی برآن قطار سوارنشدند.

ازجهان تا خدا هزار ایستگاه بود.

درهر ایستگاه که قطار می ایستاد،کسی کم می شد.قطار می گذشت و سبک می شد.زیرا سبکی قانون راه خداست.

قطاری که به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید.پیامبرگفت این جا بهشت است.مسافران بهشتی پیاده شوند،اما این جا ایستگاه آخر نیست.مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند.اما اندکی باز هم ماندند.قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آن گاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت:درود بر شما،راز من همین بود.آن که مرا می خواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری.

<<عرفان نظرآهاری>>


 

 

۱۳٩٠/٥/۸  توسط آرش  | پيام هاي ديگران ()

 

وصیت نامه منتسب به چارلی چاپلین خطاب به دخترش

به نام هنرمندی که همه از هنر او دم می زنند

  جرالدین دخترم، از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنۀ تئاتر پر شکوه شانزه لیزه... این را می دانم و چنان است که در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.

جرالدین، در نقش ستاره باش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد، بنشین و نامه ام را بخوان...

 من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی. امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آنان که با شکم گرسنه، در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کند. من خود یکی از ایشان بودم.

جرالدین دخترم، دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن. ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار....

به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه  این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد. اما برای خرجهای دیگرت، باید برای آن صورت حساب بفرستی....

دخترم جرالدین، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس در شهر بگرد. مردم را نگاه کن. زنان بیوه و یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو: *من هم از آنها هستم.* تو واقعا یکی از آنها هستی. هنر قبل از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را می شکند. وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی،خود را به حومۀ پاریس برسان.

من آن جا را خوب می شناسم. آن جا بازیگران مانند خویش را خواهی دید که از قرن ها پیش زیباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند. اما در آنجا از نور خیره کنندۀ نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نورافکن کولی ها تنها نور ماه است. نگاه کن، آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی کنند؟

دخترم، جرالدین، چکی سفید برای تو فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی، با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست. این مال یک فرد فقیر گمنام می باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسوس پول، این فرزند شیطان، خوب آگاهم..... من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازان بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده، بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار، سقوط می کنند.

دخترم، جرالدین، پدرت با تو حرف می زند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.... روزی که چهرۀ زیبای یک اشراف زادۀ بی بند و بار تو را بفریبد، آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود. بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.

از این رو دل به زر و زیور مبند. بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.... اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را وظیفۀ خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد. او بهتر از من معنی عشق را می داند. او برای تعریف معنی عشق، که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است......

دخترم، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند.... برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

دخترم جرالدین، برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگری می گذارم و با این پیام نامه ام را پایان می بخشم:

انسان باش، پاکدل و یکدل؛ زیرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.

۱۳۸٩/۱٢/۱٧  توسط آرش  | پيام هاي ديگران ()

 

فصول مختلف زندگی

به نام یگانه حامی پرستوهای بی آشیانه

در روزگاران گذشته مردی زندگی می کرد که چهار پسر داشت. او می خواست به آن ها بیاموزد که زود درباره یک موضوع قضاوت نکنند. به همین خاطر برای هرکدام پیغامی فرستاد و از آن ها خواست به دنبال یک درخت گلابی بروند که در مکانی بسیار دور می رویید.

پسر اول در زمستان راهی سفر شد،

دومی در بهار

سومی در تابستان

و چهارمی در پاییز

وقتی همگی آنها از سفر برگشتند، پدر همه را دعوت کرد تا درباره آن چه در طول سفر دیده اند، صحبت کنند.

پسر اول گفت که آن درخت زشت ، خمیده و خشکیده بود. پسر دوم عنوان کرد که درخت از برگهای سبز پوشیده شده بود و پر از امید بود.

پسر سوم موافق دو برادر دیگر نبود، او گفت که درخت پر از شکوفه های زیبا بود که بوی خوشی از آنها به مشام میرسید و بسیار زیبا می نمود. آن درخت دلپذیرترین چیزی بود که پسر در تمام عمرش دیده بود.

پسر چهارم با برادران دیگر کاملا مخالف بود. او گفت درخت پر از میوه های رسیده بود ، پر از زندگی و در نهایت کمال.

مرد به پسرانش توضیح داد همه آنها درست می گویند، زیرا هرکدام ازآنها یکی از فصلهای زندگی درخت را دیده اند.

مرد به آنها توضیح داد که آنها نباید در مورد یک درخت یا یک انسان تنها با استناد به یک فصل از زندگی قضاوت نمایند. ماهیت افراد و خوشی ، لذت و عشقی که از زندگی سرچشمه می گیرد تنها در انتهای آن وقتی که تمامی فصلها به انتها رسیده باشد، قابل اندازه گیری است. اگر تنها به زمستان بنگری، امیدبخشی بهار، زیبایی تابستان و کمال پاییز را از دست خواهید داد.

نگذارید درد یک فصل تمام شادمانی دیگر فصلها را خراب کند.در مورد زندگی بر اساس یک فصل سخت آن قضاوت نکنید.

در راههای سخت پایداری کن:

 لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند.

 

۱۳۸٩/۱٢/٥  توسط آرش  | پيام هاي ديگران ()

 

وصیت نامه آلکساندر

((به نام هستی بخش مطلق))

پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید. با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرماندهان ارتش را فرا خواند و گفت:  ((من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم را حتماً انجام دهید)). فرماندهان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت  کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند. الکساندر گفت: ((اولین خواسته ام این است که پزشکان من باید تابوتم را به تنهایی حمل کنند.))((ثانیاً، وقتی تابوتم دارد به قبر حمل می گردد، مسیر منتهی به قبرستان باید با طلا، نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری جمع آوری کرده ام پوشانده شود. سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد.)) مردمی که آنجا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند. اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت. فرمانده ی مورد علاقه الکساندر دستش را بوسید و روی قلب خود گذاشت. ((پادشاها، به شما اطمینان می دهیم که همه ی خواسته هایتان اجرا خواهد شد. اما بگویید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟ در پاسخ به این پرسش، الکساندر نفس عمیقی کشید و گفت:

((من می خواهم دنیا را آگاه سازم از سه درسی که تازه یاد گرفته ام. می خواهم پزشکان تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمند که هیچ دکتری نمی تواند هیچ کس را واقعاً شفا دهد. آن ها ضعیف هستند و نمی توانند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهند. بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند. دومین خواسته درمورد ریختن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به قبرستان، این پیام را به مردم می رساند که حتی یک خرده طلا هم نمی توانم با خود ببرم. بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن اتلاف وقت محض است. و درباره سومین خواسته ام یعنی دست هایم بیرون از تابوت باشد، می خواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با دستان خالی این دنیا را ترک می کنم.))

 

آخرین گفتار الکساندر: ((بدنم را دفن کنید، هیچ مقبره ای برایم نسازید، دستانم را بگذارید بیرون باشدتااینکه دنیا بداند شخصی که چیزهای خیلی زیادی بدست آورد هیچ چیزی در دستانش نداشت زمانی که داشت از دنیا می رفت.))

 

 

۱۳۸٩/۱٠/۳  توسط آرش  | پيام هاي ديگران ()

 

فقط رکاب بزن

به نام خدایی که از رگ گردن هم به ما نزدیک تر است

خوبی قضیه به این بود که او با من همراه بود وپشت سر من رکاب می زد.آن روزها که من رکاب می زدم و اوکمکم می کرد، تقریبا راه را می دانستم.راه هایی کوتاه که زود به مقصد می رسید.رکاب زدن دائمی،در جاده ای قابل پیش بینی کسلم می کرد،چون همیشه کوتاه ترین فاصله ها را پیدا می کردم.فکرش را هم نمی کردم که روزی در راه های طولانی هم خواهم افتاد...

یادم نمی آید از کی بود که به من گفت:<<جاهایمان را عوض کنیم>> ولی هر چه بود از آن موقع به بعد،اوضاع مثل سابق نبود؛ او با من همراه بود و من پشت سراو رکاب می زدم.حالا دیگر رکاب زدن در کنار او،هیجان عجیبی داشت.مسیرهای دلپذیر و میانبرهای اصلی را در کوه ها و لبه پرتگاه ها می شناخت و از این گذشته می توانست با حداکثر سرعت براند.مرا در جاده های خطرناک-که به سختی می شد از آن عبورکرد،اما بسیار زیباوباشکوه بودند-به پیش می برد و من غرق سعادت می شدم.

گاهی نگران می شدم و می پرسیدم:<<داری منو کجا می بری؟!>>می خندید و جوابم را نمی داد ومن حس می کردم کم کم دارم به او اعتماد می کنم.به زودی زندگی کسالت بارم را فراموش کردم ووارد دنیایی پر از ماجراهای رنگارنگ شدم.هنگامی که می گفتم: << دارم می ترسم>>برمی گشت و دستم را می گرفت.

او مرا به آدم هایی معرفی کرد که هدایایی را به من می دادند.هدایایی که به آن ها نیاز داشتم.هدایایی چون عشق،محبت،راستی و فروتنی.آن ها به من توشه سفر می دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم.

وما باز رفتیم و رفتیم...

حالا هدیه ها خیلی زیاد شده بودند.به من گفت:<<همه شان را ببخش،بار زیادی هستند،خیلی سنگین اند!>>ومن همین کار را کردم و متوجه شدم که در بخشیدن است که دریافت می کنم.حالا دیگربارمان سبک شده بود.

او همه رمز و رازهای دوچرخه سواری را بلد بود.می دانست چطور از پیچ های خطرناک بگذرد،از جاهای مرتفع و صخره های سخت با دوچرخه بپرد و اگر لازم باشد،پروازکند.من یاد گرفتم چشم هایم را ببندم و در عجیب ترین جاها،فقط شبیه به او رکاب بزنم.این طوری وقتی چشم هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت می بردم و وقتی چشم هایم را می بستم نسیم خنکی صورتم را نوازش می داد.

اوایل،خداوند را فقط یک ناظر می دیدم،چیزی  شبیه قاضی دادگاه که همه عیب و ایرادهایم را ثبت می کند تا بعدا تک تک آن ها را به رخم بکشد.این خدا می خواست به من بفهماند که من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم.او همیشه حضور داشت، ولی نه مثل یک خدا،بلکه مثل مأموران دولتی.

ولی بعدها،این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعی بود که حس کردم زندگی کردن مثل دوچرخه سواری است،آن هم دوچرخه سواری،در یک جاده ناهموار. و من نخواهم افتاد مگر این که دست از رکاب زدن بردارم.

حالا هر وقت در زندگی احساس می کنم که دیگر نمی توانم ادامه بدهم،خداوند لبخند می زند و فقط می گوید:رکاب بزن....

۱۳۸٩/٩/۱۳  توسط آرش  | پيام هاي ديگران ()

 


سلام به همه دوستان عزیز،درباره خودم باید بگم که عاشق رنگ سبزم وفکرمیکنم نوع نگاه من به رنگ سبز با نگاه بقیه تاحدی فرق می کنه.هدفم تبلیغ رنگ سبز نیست فقط این جا میخوام حرف دلم رو بزنم.
arash_sabz1989@yahoo.com

 

آرش

 

 

 

 

RSS 2.0